-
بزرگترین سرمایه
شنبه 6 خرداد 1391 20:55
و اکنون با صادق هدایت در ته این زندگی مرگ است که ما را فرا میخواند انسان را وقتی در گور میگذارند زمان برایش بیمعنا میشود فهمیدم تا ممکن است باید خاموش ماند تا ممکن است باید افکارم را برای خودم نگه دارم همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خود میترسم بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم کسی تصمیم به خود کشی نمیگیرد...
-
چه بی تابانه می خواهمت
پنجشنبه 4 خرداد 1391 23:12
چه بی تابانه می خواهم ات ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری ! چه بی تابانه تو را طلب می کنم ! بر پشت سمندی گویی نو زین که قرارش نیست. و فاصله تجربه ای بیهوده است. بوی پیراهن ات این جا و اکنون. کوه ها در فاصله سردند. دست در کوچه و بستر حضور مأنوس دست تو را می جوید . و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند. بی نجوای انگشتانت فقط....
-
جرم
چهارشنبه 3 خرداد 1391 00:49
به جرم تنهایی قبل خواستن ات آسمان دل خالی از هر ستاره ای شد حتی خورشید نیز رفت ... .. . گهگاهی در ذهن نداشته ام با سایه خویش خلوت می کردم او نیاز در تاریکی دل محو شد ... .. . من زندانی خواستن ات زندانبان : اشتباه تو
-
در پی
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 22:12
در پی نیاز تغییر آدمی را نو باید ساخت عالمی را نیز در پی تفسیر تنهایی عالمی را نو باید ساخت آدمی را نیز در پی درک نبود عاشق آدمی را نو باید ساخت عالمی را نیز در پی یافت رهایی عالمی را نو باید ساخت آدمی را نیز در پی حس بود آدمی را نو باید ساخت عالمی را نیز
-
عجب صبری خدا دارد
شنبه 30 اردیبهشت 1391 22:43
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . همان یک لحظه اول، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر، ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پیمانه می کردم . عجب صبری...
-
مرگ نصیحت ها
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 15:34
به هر کس – هر جا ، کوله پشتی گرسنه اش را ارائه داد ، نصیحت بارش کردند! کمال کوشش را کرد که به جای نان به روده هایش – به روده های گرسنه اش ، نصیحت بقبولانند ! هم روده ها خندیدند ..... هم نصیحتها.... با کوله پشتی پر از نصیحت و مشتی روده ی خالی ، به راه افتاد. تصادفا ، به گورستانی رسید که در پهنه ی ماتمبارش ، مرده ای را...
-
بطالت
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 11:05
با وضعیتی معلق گونه پاهایم را به دیوار کشیده ام با چشمانی خیره به سقف اتاق در گذر ثانیه ها پرسشی در ذهن نداشته ام گذر می کند وقت را به بطالت گذراندن آیا زیباست ؟ لحظه ای چشم هایم بسته شد اکنون ClOuD پیش ماست ََ : واسه نوشتن این دو سطر آخر مطمئن بودم. ََ : از صبح هیچ کار مفیدی انجام ندادم ََ : در چند روز آینده پستی...
-
بوته ای درخت گونه
سهشنبه 26 اردیبهشت 1391 00:15
در راه زندگی پای به شهری نهادم شهری بر پایه غم ... ... ... داستان اش حکایتی ست پر پیچ و خم ز اندوه مرا یارای گفتن اش نیست ... ... در فراسوی ذهنم بوته ای در باغچه خانه ای کهن برایم روئیده ... تمام آن شهر تاریک برای رسیدن به بوته ی درخت گونه امــــــــــیـد پیموده شد
-
rainbow
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 13:09
خویش را گم کردیم در عشق پیش از آن که بدانیم آن رنگین کمانی بیش نبود که در زیبایی هفت گانه اش به دنبال شناخت می گشتیم
-
نگاه پاک
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 23:02
امروز نگاه پاکی را دیدم که در تلاقی پلیدی چشم هایم پناهنده به آغوش مادر شد.
-
نگاه پاک
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 22:55
امروز نگاه پاکی را دیدم که در تلاقی با پلیدی چشم هایم پناهنده به آغوش مادر شد.
-
MR JONES
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 15:39
آه عزیزم دلتنگم برایت کجایی مهربان آه مستر عزیزم یاد ات بخیر مستر جونز در ادامه مطلب منتظر شماست
-
دیوار
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 13:10
به دلیل عبور سریع ثانیه ها در دهه 20 زندگی به دور خویش حصاری دیوار مانند کشیده ایم ! .؟. .؟. .؟. .؟. باشد تا این لحظات برایمان باقی بماند!
-
غرق احساس
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 00:56
ما دو نفر هستیم مقابل هم بر سر دو راهی احساس و منطق همراه با هیاهویی دل نشین لب به سکوت بسته ایم ... ... ... در دریای تفکرات عقلانی چیزی به غرق احساس ما نمانده است. .. ... .... مرا ترسی نیست از این بودن تنها در اوج تنهایی با چشمانی بسته به این تنهایی در دلم آشوب یک دل بستگی ست.
-
پدر شاملو
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 22:18
قسمتی از در آستانه : باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بی گاه به در کوفتن ات پاسخی نمی آید کوتاه است در پس آن به که فروتن باشی ََ : می خوام بدم این شعر واسه یکی از دوستان بنویسن ، نظرتون چیه؟
-
تضاد
شنبه 9 اردیبهشت 1391 12:36
زندگی من درآمیخته با تضاد تضادی بین امــــــــــــیدواری و نا امیدی همچون درختی که ریشه هایش در خاک ناامیدی نهفته است اما شاخ و برگ اش دستان نیازشان را به آسمان امید می کشانند
-
آبدا در آینه
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 13:17
لبانت به ظرافتِ شعر شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید تا به صورتِ انسان درآید. و گونههایت با دو شیارِ مورّب، که غرورِ تو را هدایت میکنند و سرنوشتِ مرا که شب را تحمل کردهام بیآنکه به انتظارِ صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سربلند را از روسبیخانههای دادوستد...
-
آیدا در آینه
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 13:17
لبانت به ظرافتِ شعر شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید تا به صورتِ انسان درآید. و گونههایت با دو شیارِ مورّب، که غرورِ تو را هدایت میکنند و سرنوشتِ مرا که شب را تحمل کردهام بیآنکه به انتظارِ صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سربلند را از روسبیخانههای دادوستد...
-
فرصت
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 09:56
در مکتبی به نام " زندگی انسان های ماهی وار " فاصله بین این لحظه تا آن لحظه شاید خوشایند را گویند فرصت . .. ... فرصت از دست رفت حتی به " فـــــــــــــــ " این فاصله نرسیدیم آری در خوابمان نیز باید با چشمانی باز باشیم تا در ذهنمان فرصت را بنگاریم . .. ... شاید دیگر بعد از این برای فرصت های از دست...
-
امر مهم
پنجشنبه 31 فروردین 1391 23:41
- به نتیجه رسیدن امور مهم اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد. (چاردینی) تحلیل بنده : امر مهم می تواند هر چیزی باشد : می تواند شکست ،موفقیت ، گره به ظاهر کور زندگی یا همان مشکل ، گره به ظاهر تعریف نشده زندگی یا همان هدف باشد. اگر مسیر زندگی را در چهار مورد بالا خلاطه کنیم ، هر گام انسان میعاد...
-
خواستگاری
پنجشنبه 31 فروردین 1391 05:45
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد :نه ، هرگز همسری ام را سزاوار نیستی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی ، به پیمانش و پیامش نیز. غرورت ، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها ! پسر نوح...
-
سرو کوچه بن بست
شنبه 26 فروردین 1391 22:33
"اندک نسیمی از سر افسوس" برای یک سوال ... چرا نام ات را روی سرو کوچه بن بست به یادگار نگاشتم؟ .؟. .؟. .؟. .؟. .؟. با رفتن ات دچار مه تاریکی شدم و تمام خاطرات تو را در جستجوی آن کوچه و آن سرو از یاد بردم.
-
ارزش انسان
شنبه 26 فروردین 1391 21:37
دشت ها آلودست در لجنزار گل لاله نخواهد رویید در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟ فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم گل گندم خوب است گل خوبی زیباست ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را علف هرزه ی کین پوشانده ست هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ بر داشته اند که چرا...
-
خوشا رهایی
شنبه 26 فروردین 1391 12:39
-
کویر لوت
پنجشنبه 24 فروردین 1391 20:45
آیدا قرارمان کویری باشد که آنرا لوت نامند ... من به سوی بی سوی تو می آیم تو نیز بیا تا با هم گام برداریم در راهی بی پایان اگر باشد ... اگر هم نبود در نیست اش زندگی مان را ادامه می دهیم ... همچون اکنون
-
هیچ هیچ هیچ
پنجشنبه 24 فروردین 1391 00:50
به ما یاد ندادند حس یعنی چه فکر یعنی چه هدف یعنی چه عشق یعنی چه علاقه یعنی چه محبت یعنی چه خوب یعنی چه بد یعنی چه درک یعنی چه تنفر یعنی چه حسرت یعنی چه بودن یعنی چه نبودن یعنی چه شوق یعنی چه انتظار یعنی چه فاصله یعنی چه فرصت یعنی چه مشکل یعنی چه فرهنگ یعنی چه اخلاق یعنی چه راست یعنی چه دروغ یعنی چه ... ... ... آری به...
-
سخنی از گاندی
چهارشنبه 23 فروردین 1391 11:04
درد من تنهایی نیست؛ بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛ بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند.
-
یادگاری ۳
چهارشنبه 23 فروردین 1391 10:37
سلام خوب اونی هم که می خواستم رفت خیلی راحتر از اونچه که بشه فکر کرد به حساب خودش خیلی خوب هم تمومش کرد، خودش شروع کرد خودش هم تموم کرد عیبی نداره زندگی خودشه من نمی تونستم به زور نگه اش دارم باهام خداحافظی هم کرد ، گله هم کرد که چرا جوابشو ندادم شماها بگید باید خداحافظی می کردم ، نمی دونم من فکر می کنم لازم نبود...
-
یادگاری ۲
دوشنبه 21 فروردین 1391 19:37
امشب حس نوشتن اومد نمی دونم تا کی ولی اومد می دونی دلم می خواد بنویسم تا شاید بمونه دلم گرفته هم چی گرفته که نگو و بپرس چند سال حرفای دلم با دلم میگم و میشنوم ولی یه چند وفته که می خوام بنویسم اون شبم (چند شب پیش ) خواستم بنویسم ولی نتونستم یهنی انقدر بالا و پایین کردم تا شعر صفحه قبل (پست شب بارانی )نوشتم. چند وقت...
-
شبی بارانی
دوشنبه 21 فروردین 1391 19:05
و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از دویست جنگ خونین به سلامت بگذارنم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم حسین پناهی