-
سرزمین آفتاب
جمعه 23 تیر 1391 20:36
سفری به سرزمین آفتاب سرزمین مادری سرزمینی با شب هایی پر ستاره و دیدار با هنرمندی خاموش تنها توشه این سفر بود. □ □ □ انگار لقب زیبایی ست اما جهنمی بیش نبود جایی برای شک نه فکر فکر به عدالت خداوندگار p
-
فاصله
چهارشنبه 21 تیر 1391 16:18
فاصله خود نیز فریبی بیش نیست تغییر ناشی از فاصله ، هیچ است از پشت شیشه یک اتوبوس متحرک به کوه دور دست می نگرم بی شک تغییر در کوه حاصل نشود
-
افکار، پریشان جسم، خسته روح، مرده
یکشنبه 18 تیر 1391 21:30
پس از مدت ها به میان مردم آمده ام انگار زندگی جریان دارد انگار تنها روح من مرده است من خودم را گم کردم در تکاپوی یک هدف باید انگار، زنده گی را در تلاش دخترکی با کفش های اسکیت اش بجویم یا در چشمان کودکی که در هیاهو این شلوغی ها به هر طرف کشانده می شود. انگار چاره این است برای ادامه زنده گی باید در میان مردم بود. حالم...
-
کیفر
پنجشنبه 15 تیر 1391 00:10
در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب ، در هر نقب چندین حجر ، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ... از این زنجیریان ، یک تن ، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه یی کشته است از این مردان ، یکی، در ظهر تابستان سوزان ، نان فرزندان خود را ، بر سر برزن ، به خون نانفروش سخت دندان گرد آغشته ست از اینان ، چند...
-
این روزها
سهشنبه 13 تیر 1391 23:06
این روزها هیچ در ذهن ندارم میدانم از خود بی خود شده ام اما اینجا درست در وجود من تنها یک واقعیت حکم فرماست خود فریبی خود فریبی خود فریبی
-
تابستان
دوشنبه 12 تیر 1391 10:20
میگویی از خودت بنویس باید بگویم این روزها روزهای تابستان است تابستان های اخیر گند بودند تابستان ها فصل نابودی من است تابستان ها کمبود سوژه است حالم خوب نییست
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 تیر 1391 20:49
اینجایم بر تلی از خاکستر پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور دستمال سرخ دلم را تکان می دهم
-
نقطه تعادل
چهارشنبه 7 تیر 1391 16:43
سر بر شیشه می چسبانم و به دور دست خیره می شوم در ذهن خویش به دنبال نقطه تعادل می گردم تعادلی بین تمام داشته ها و نداشته هایم باز هم جدالی بین احساس و منطق پ ن : نقطه تعادل به موضوعات منطق فازی بر میگرده
-
ملکه
یکشنبه 4 تیر 1391 16:26
خطاب به آنی که مرا قاصدک در جستجوی آیدا نمود : بر خلاف تمام نبایدها هنوز دوست ات دارم می دانی دگر راهی نیست برگشت پیشکش ات باد من بودن ات را در نبودن های غالب بر زنده گی خویش حس می کنم. . . آن روزها تو خود را نیافته بودی اما اکنون تو خود دست به هیاهو زدی ای ملکه ساختگی ذهن من ملکه ای که به واقعیت پیوست بعد از رفتن اش...
-
پدر شاملو
شنبه 3 تیر 1391 22:02
شاید به هم بازرسیم: روزی که من بهسانِ دریایی خشکیدم، و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی .
-
نفرین ابد
شنبه 3 تیر 1391 02:18
نفرین ابد بر تو، که آن ساقی چشمت ُدردی کش خمخانه تزویر و ریا بود پرورده ی مریم هم اگر چشم تو می دید عیسای دگر می شد و غافل ز خدا بود نفرین ابد بر تو، که از پیکر عمرم نیمی که روان داشت، جدا کردی و رفتی نفرین ابد بر تو، که این شمع سحر را در رهگذر باد، رها کردی و رفتی ادامه مطلب نفرین، به ستایشگرت از روز ازل باد کاین...
-
زنده گی من
دوشنبه 29 خرداد 1391 10:58
این روزها حضور گرم نگاهی در پس خودِ متلاشی من خبر از ساختن سنگر فروریخته ام می دهد . □ دیگر اکنون من به جنگ زنده گی می روم . □ زنده گی دو هجا بیش نیست اولش زنــــــــــده بعد از آن گــــــــی زنده گی تلاشی ست بی هوده جنگی در کار نیست /p
-
انکار
دوشنبه 29 خرداد 1391 01:17
باید روی صندلی انکاری نشست که دیگر جای هیچ فغانی برایت نمانده باشد انکاری در افکار با تو بودن. من لال گشته ام دیگر نیازی به فریــــــــــــــــــــــــاد نداری خودت که میدانی من نباید صدایت را بشنوم
-
شکوه
شنبه 27 خرداد 1391 23:50
گذشتم از او به خیره سری گرفته ره مه دگری محسن نامجو شکوه پ ن: سرعت پایین است نمی تونم آپلود کنم لینک واسه ی سرور دیگه است
-
شکست یا ترس
شنبه 27 خرداد 1391 23:07
این روزها ذهن ام با مفهومی به نام ش ک س ــ ـ ــت درآمیخته # شکست من. ناشی از مفهومی دیگر به نام ترس. آری این روزها ترس از بعدهایم ترس از رسوایی ام ترس از تغییر و ترس از پذیرش اشتباه مرا به حــــــــــس شکســـــــــــت نزدیک می کند. /font
-
نقاش
پنجشنبه 25 خرداد 1391 11:38
اگر نقاش بودم بی درنگ طرح ذهنم را تصویر می کردم پ ن: تصویر یک طرح ذهنی است پ ن: در زندگی من جای یک نقاش خالی ست یک دوست قدیمی هست باید پیدایش کنم
-
تولد دوباره خود
پنجشنبه 25 خرداد 1391 11:27
باید در پرسپکتیو یک قله کنتراست افکار خویش را همچون شکستن منقار خرد کرد
-
چشمام
دوشنبه 22 خرداد 1391 01:55
چشم هایم ترکید از خستگی
-
قاصدک
جمعه 19 خرداد 1391 13:37
خطاب من به قاصدک!: تو تبلور ' نیــــــــستی ' در وجود ناخواسته! ِمن بودی "مرا انتظار هیچ خبری" حتی قبل از آمدنت ، نبود چه برسد به طنین گام های بی هوده ات در هیچ و پوچ زنده گی من آیا مرا نیازی به تو بود؟ . . . قبول من نیز چون تو دوست داشتن های زیادی داشتم که در سینوس زنده گی به هیچ اش نرسیدم
-
بی هوده
پنجشنبه 18 خرداد 1391 14:10
دیگر هیچ اکسیژنی نیست دیگر هیچ راه نجاتی نیست دیگر هیچ احساسی (البته برای تو) نیست . . تمام با تو بودن ها را در دریایِ تفکرات رئالیسمی ! غرق کردم. تلاش ات بی هوده است. پ ن : بهتر است در همان سکوتی که گفتی دست از تلاش برداری پ ن: بی هوده سبک قدیمی نوشتن بیهوده است.
-
صد سال تنهایی
دوشنبه 15 خرداد 1391 15:31
این روزها درگیر صد سال تنهایی شدم
-
بازی با شیطان
یکشنبه 14 خرداد 1391 18:41
دوش قصه هجران تو با شیطان گفتم خرقه شیطانی را در کناری نهاد توبه نمود و برگشت در نبود ات حتی شیطان تقاصش را پس داد .. .. . برای بود (نبودت) در کنارم حتی شیطان را به بازی گرفتم
-
فدای تو
یکشنبه 14 خرداد 1391 00:04
در شب های بی تو بودن تنها فکر توست که آرامم می کند! حال بماند که تکیه گاه ات شانه ای جز جسم بی جان من باشد ... .. .. . روح خویش را به جرم درک نبودت حکم سرگردانی نهادم ... .. . پس از جسم و روح تنها هیچ برایم باقی ست آن نیز فدای تو ای بی گناه!!؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 خرداد 1391 00:03
در شب های بی تو بودن تنها فکر توست که آرامم می کند! حال بماند که تکیه گاه ات شانه ای جز جسم بی جان من باشد ... .. .. . روح خویش را به جرم درک نبودت حکم سرگردانی نهادم ... .. . پس از جسم و روح تنها هیچ برایم باقی ست آن نیز فدای تو ای بی گناه!!؟
-
افسانه های دنیا
شنبه 13 خرداد 1391 17:56
تمام افسانه های دنیا را اشتباه تعریف کرده اند لالایی که از پس پلک های 5 ساله بر نمی آمد ... دست میبردند در عینک مادر بزرگ / در انتهای هر قصه پینو کیو را / خر تصور کردند ، در شهر بازی های خلق نشده به آلیس / سرزمینی را چسباندند که از زور دافعه / پای هیچ کس به آن نمی رسید لیلی پوت / خواب گالیور را هم ندید چه برسد به نقشه...
-
زیرو بم
شنبه 13 خرداد 1391 17:52
زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم ... آنقدر که با هیچ زلزله ای / بم نمی شوم زنبیلت را بیاور .... یقینا از این آوار / به تو هم ارث می رسد "هومن شریفی"
-
آه
چهارشنبه 10 خرداد 1391 18:33
آه تو ای پدر تو ای مادر و تو ای من مرا در خستگی قلب خویشتان محو کنید .. .. .. زبان تان را با سخنی از چون ی مثل من هرگز آلوده نکنید هرگز. .. ... .... و تو ای نقاب تا کی چهره بی روح مرا خواهی فشرد
-
زیبایی در اوج تاریکی
چهارشنبه 10 خرداد 1391 10:01
پ ن : پست شاد واسه آیدای مهربان پ ن : اوج فوتو بچه ها! پ ن : تصویر از اسکله ای از چابهار پ ن: برای دریافت عکس در اندازه اصلی روی تصویر کلیک کنید
-
نقاب
سهشنبه 9 خرداد 1391 01:11
خطاب به چهره انسان: تو ای نقاب در این خستگی/ دلگیر/بی اراده ات بی روح مانده ای حکم ات: سکوت دوبل جرم ات : بی زبانی درد ات : دروغ حکم فرما فغان ات : فریب بی نهایت نیاز ات: ذره ای درک وظیفه ات: محو سادگی! ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 خرداد 1391 23:15
تو در پاییز هم رنگ می بازی جتی اگر تابلوهای ونگونگ را به گردنت آویز کنی گوش بریده ی ونگوگ را در کف دست نشانم دادی که یعنی از هجوم کلاغ ها می ترسی از این هم زخم های سوزن ، سوزن در تنم نلرزیدم مگر دیدن گوش بریده ام در نوک منقارت میان کلاغ ها غاغ کشیدی و آفتاب گردان ها را به غروب نشاندی پ ن : بعد مدتها دیروز فیلمی دیدیم...