خانه عناوین مطالب تماس با من

دنیای واژه ها

دنیای واژه ها

درباره من

ای توئی که مدتی ست با منی و آن که تازه بر این کلبه واژه پای نهادی قرار نوشتن واژه هایی از جنس امید است و برداشت شما خواننده محترم می تواند تا آسمان هفتم تفکرتان باشد ادامه...

پیوندها

  • یک کاپوچینو - سرد و تنها
  • دختری مستقر در ماه
  • دست نویس
  • ابر ارغوانی
  • دفتر یادداشت من

کلمات کلیدی

کوهستان طبیعت گردی کتاب طبیعت فیلم خوب متری شش و نیم آندره بوچلی چرند و پرند روز مادر روز زن ه.الف.سایه کمال انسانی تفکر دین عشق وَلنتایز دی انگیزشی جاذبه های مشهد کمپینگ گفتگو نیمکت غرریبه نزار قبانی شفیعی کدکنی عباس معروفی شعر شهر مشهد انرژی عکس عصبانیت جامعه ما فروشنده های سیار کتاب فروشی گل دنیا دره شمخال ناتمام قنات قصبه روستای ریاب گردشگری تراوشها تاتمام فانتزی ها اخوان ثالث قاصدک سفر چالش نه به مجازی جامعه کافی چی سرمایه گذاری آوا بچه ها معضلات مجردی دختر ترمه فروش شادی بهتر از آب روان یادداشت های قدیمی لمس زندگی آقای میم نیچر فوتو My-Selection لختی با واژه ها فرهنگ کافه گردی خاطرات دلخند آهنگ غوغای لبخند خندیدن از بیهودگی تا بشر دوستی سینما شاملو روزنوشت پیاده روی زندگی احوالات درونی کوهنوردی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • مهاجرت به بیان
  • دارم می رم به قهقرا
  • بیان راضی نمی شود.
  • قصه صعود به علم کوه
  • قصه های صعود
  • احوالات من
  • نمی رسم ک نمی رسم
  • روزنوشت
  • عنوان ندارد
  • بلاخره اتفاق افتاد
  • حس موقت
  • فضول بی درک
  • حکمتش چیه
  • نهایت لذت
  • برداشت شما

آرشیو

  • شهریور 1398 4
  • مرداد 1398 3
  • تیر 1398 3
  • خرداد 1398 9
  • اردیبهشت 1398 11
  • فروردین 1398 18
  • اسفند 1397 12
  • بهمن 1397 19
  • دی 1397 19
  • آذر 1397 11
  • آبان 1397 2
  • مهر 1397 3
  • شهریور 1397 1
  • مرداد 1397 4
  • تیر 1397 2
  • خرداد 1397 7
  • اردیبهشت 1397 3
  • شهریور 1394 1
  • مرداد 1394 3
  • اسفند 1392 3
  • اردیبهشت 1392 1
  • آذر 1391 10
  • آبان 1391 9
  • مهر 1391 10
  • شهریور 1391 19
  • مرداد 1391 18
  • تیر 1391 16
  • خرداد 1391 22
  • اردیبهشت 1391 16
  • فروردین 1391 25
  • اسفند 1390 14
  • بهمن 1390 11

آمار : 87224 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • شبی بارانی دوشنبه 21 فروردین 1391 19:05
    و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از دویست جنگ خونین به سلامت بگذارنم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم حسین پناهی
  • شبی بارانی دوشنبه 21 فروردین 1391 19:05
    و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از دویست جنگ خونین به سلامت بگذارنم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم حسین پناهی
  • یادگاری دوشنبه 21 فروردین 1391 19:00
    چند روز میشه که می خوام چند پست جدید بزارم با رنگ و بویی متفاوت تعدادشون به سه پست می رسه که به هم مربوط میشه برای تغییر سبک نوشتار شرمنده
  • زبان نیاز دوشنبه 14 فروردین 1391 22:31
    برای بانو آنا عمری ست که فریادکنان زبان نیاز را گشودی و در حرمت سکوت می گویی : بیا بیا و پیدایم کن دوباره می خواهم ات همچون همیشه .. نیازت را به قاصدک بسپار تا شاید او نیز با تو همراه شود تا با او به این نوا گوش فرا دهی " من درد مشــــــــــــــترکم فریاد کن مرا " ََ : نمی دانم چرا امروز باید در مورد شما می...
  • گام بی سلام شنبه 12 فروردین 1391 01:05
    و سلام آغاری بود برای گفتن من یا شنیدن تو که می داند؟ .... .... من گفتم تو گفتی من شنیدم اما تو نمی دانم ... ... و تو رفتی من هنوز در خیال خویش با تو گام بر می دارم گامهای همره با طنین [من دیگر سلام نخواهم کرد] ََ : دیگه سپهر منو واسه سلام نکردن سرزنش نکن!!!!
  • صلت جمعه 11 فروردین 1391 17:34
    آیدا توهمی بیش نیست توهمی غزل گونه آری براستی صلت کدام غزلی ای آیدا صلتی توهم گونه .. .. با من بگوید ای دوستان چگونه صلتی خواهد بود؟ ََ : از ترجمه کردن رسیدم به این ، البته باید ترجمه ادامه پیدا کنه ََ : اصلا امروز اعصاب ندارم، حالم از خودم بهم می خوره ََ : راستی صلت یعنی جایزه ای که برای سرودن شعر میدن
  • کریسمس های بی تو بودن پنج‌شنبه 10 فروردین 1391 18:54
    هر بار از تنهاییم بیرون زدم / به درهای بسته خوردم به آغوش هایی که در / شامپاین ِدیگری رزرو شده بود شانه / خالی میکردم از گیلاس های پر پایکوبی با پنجره / پشتم به جمع باشد و رویم به شش در هشت ِ / عکست در کنتراست ِ گیلاسم دیوار ، وعده گاه ِ دنجی بود که بی اجازه ی مردی که دستهای تو را / به کمر زده است سایه هایمان را یکی...
  • ذکری از آیدا سه‌شنبه 8 فروردین 1391 19:50
    به دیار من بیا تا با تو تنهایمان را سکوتمان را با من بودنت را با تو بودنم را دوبل کنیم .... .... آنگاه می توان شروع کرد شروع برای پایانی تازه ... با تو پایانی وجود نخواهد داشت هر پایان با تو آغازی نو خواهد بود .
  • صخره شنبه 5 فروردین 1391 17:14
    می بایست بنگارم خاطرات را بر چهره بی تکرار صخره .... و در گوش صدفی خواندم : آی دریا چهره صخره با تو ... و صدف را به آب سپردم .... بی گمان او نیز تلخ خواهد شد. سواحل نیلگون دریای عمان
  • برکه تو پنج‌شنبه 3 فروردین 1391 00:38
    گذشته: داستان من و او یک اشتباه بود زیبا و تکرار نشدنی .... حال : ای عزیز دگران فرصتی برایت نماند اما برای من...خود می دانم اش. ... آینده: آیدا ای خواهد آمد او در برکه تو خواهد غلطیدن و چون تویی خواهد شد اما از جنس آیدا ای!
  • او چهارشنبه 2 فروردین 1391 15:35
    چه کنم با او نه توان ماندن داشت نه درک جدایی
  • افسوس چهارشنبه 2 فروردین 1391 15:18
    چرا نشد؟ ... مگر "دوست داشتنی" وجود نداشت مگر من گذشته و آینده خود را بر پایه او ننهادم مگر او همه امید و وجودش را بر پایه من ننهاده بود ... مگر من سکوی آرامش ام را او نمی پنداشتم مگر او راه نجاتش را من نمی پنداشت ... چرا نشد ؟ ََ : واسه من یک جواب وجود داره، از خونه ای که حق انتخابی وجود نداشته باشه منتفرم
  • علامت سوال چهارشنبه 2 فروردین 1391 00:03
    تبریک اجباری به لطف سکوت دیگر حرمتی برای سکوت نیز نمانده ... یک سوال بی جواب دیگر یا یک جواب همراه با سکوت ََ : امشب با خاک یکسان شدم ََ : زبان سکوت هم حریفش نشد. ََ : درد می دونی چیه؟ این که دیگه نمیشه کاری کرد ، دیگه من اون آدم 545 روز پیش نیستم ََ : البته چون تاریخ رفتنش خیلی رند بود تونستم حسابش کنم
  • شکست طلسم سه‌شنبه 1 فروردین 1391 14:01
    باید به خودم تبریک بگم چراکه به این سوال که یکی از دوستان پرسید، لحظه سال تحویل چه کردی ؟ پاسخ دلنشینی دادم گریه آری طلسم شکسته شد و این تنها دلیل رضایتم است
  • آی بهار دوشنبه 29 اسفند 1390 22:00
    دلم قدم زدن بین این درختان می خواهد قدم بزنم و به هیچی فکر نکنم حتی بهار و آمدن بهار چرا که بهار همراه با تبریکاتش می آید چه من بخوانم اش و چه نه .. اما .. آی بهار آی اهورا آی کوروش آی ایران تبریکات مرا پذیرا باشید. ََ : حس خوبی ندارم یا بهتر بگم نمی توانم حس خوبی داشته باشم ، این موقع ها دلم میگیره ، الانم که نوشته...
  • بهار خاموش دوشنبه 29 اسفند 1390 00:13
    بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند بر آن آئینه ی زنگار بسته بر آن گهواره که ش دستی نجنباند بر آن حلقه که کس بر در نکوبید بر آن در که ش کسی نگشود دیگر بر آن پله که برجا مانده خاموش کَسَش ننهاده دیری پای بر سر- بهار منتظر بی مصرف افتاد! به هر بامی درنگی کرد و بگذشت به هر کویی صدایی کرد و...
  • مرگ و زندگی شنبه 27 اسفند 1390 12:57
    هنوز کاملا در قبر زندگی جابجا نشده بودم که یکباره احساس کردم دستی آشنا و مضطرب سنگ قبرم را می کوبد لحظه ای بعد روح سرگردانم با دیدگان اشک آلود از لابلای خاک قبرم به کنارم آمد بدون هیچ گفتگو دستم را گرفت و از زیر خاک بیرونم کشید. نگاهی به سنگ قبرم کرد و گفت: ببین....این بشر دروغگو...حتی پس از مرگ تو هم... به حقیقت و...
  • حرمت جمعه 26 اسفند 1390 22:35
    آغاز یک فریاد به حرمت سکوت همیشگی ... فریادی در خود فریادی در درون فریادی در نهان خانه ذهن فریادی وارای باورم اگر باوری باشد ... آیا کسی صدایم را شنید ؟ با شما هستم ای مردم .. .. نوایی از دور به گوش می رسد چه آشناست برایم و چه تکرار دلنشینی " راز این خونه سکوت حرمت این سکوت نشکن" " راز این خونه سکوت...
  • مهمانان آرام جمعه 26 اسفند 1390 15:22
    با اینکه روزگاری ست که دریچه ذهنم را به روی درد ها غم ها آشفتگی ها بی حوصلگی ها دل شکستگی ها فاصله ها دل بستگی ها- -ی خود بسته ام باز هم به سراغم می آیند این مهمانان به ظاهر آرام .
  • زیباترین لحظات زندگی جمعه 26 اسفند 1390 14:52
    سیکل دوره ای ا ن ت ق ا م از زنــــــــــــــــــــــــــدگی ... ... ... با شروع از لحظه دیدارش و ختم به آغاز دوباره اش ََ : زندگی مثل بازی شطرنج هست اگه مهر ه ها درست چیده بشوند تو برنده ای وگرنه باختی ََ : نمی دونم چرا همیشه چیدنم به هم می خوره!!!!!!!!!
  • طلسم جمعه 19 اسفند 1390 21:08
    دلم گریه می خواهد گریه ای با چشمانی باز چشمانی باز بر روی دنیای به ظاهر روشن .. .. .. نمی توانم روزهاست که چشمه ی اشکم هایم خشکیده ... ... چشمانم طلسم شده همچون دلم .
  • دیاری به رنگ چشمانش یکشنبه 14 اسفند 1390 09:54
    دیدگانش مرا برد مرا برد به دیاری دیاری ز دیار یاران یاران سفر کرده را گویم. ... ... آه ای یاران چه می شد اگر بودید آری چه می شد. ... ... ... چرا که بودنتان او را نیز با ما همره می کرد.؟ ... ... ... حیف از نبودنتان ... حیف از نبودنم ... حیف از نبودنش ... .
  • ذکری ز آیدا پنج‌شنبه 11 اسفند 1390 23:17
    بین این جمع بزرگ نامرادی ها می توانی مراد من باشی بین این جمع بزرگ بی نیازی ها می توانی نیاز من باشی بین این جمع بزرگ بی نگاری ها می توانی نگار من باشی بین این جمع بزرگ بی دوستی ها می توانی دوست من باشی بین این جمع بزرگ بی آرامشی ها می توانی آرامش من باشی بین این جمع بزرگ بی دلدادگی ها می توانی دلداده من باشی ... ......
  • در چه فکری سه‌شنبه 9 اسفند 1390 22:10
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA غریبه : در چه فکری ؟ من : تو فکر یه سقف! غریبه : سقف واسه چیته ؟ من : واسه همه چی م و واسه هیچی م ! غریبه : تو چی میگی ؟ من نمی فهمم ! من : قدیما می گفتن آسمون پاکه و همه بدیا واسه زمینه من میگم نه اگه آسمون خودش بد نبود که که زمین نمی تونست جور این همه بدی بکشه بین هم تقسیم...
  • صاحب چهارشنبه 3 اسفند 1390 00:11
    صاحب این قلب خسته ام دردی ست گران مایه از میان دردهای نگفته ام وه چه تلخ است این درد ... از این لحظه تا آن لحظه می بینی آن لحظه را گویم ... از آن (این) لحظه نیز تا لحظه دگر ... پی در پی می سوزاند آری ...می سوزاند پیکرم را . نیست مرا نه چاره ای از آن نه گریزی از آن ... نه تصوری بی آن نه خیالی بی آن .
  • قاصدکان سه‌شنبه 2 اسفند 1390 23:56
    سازشی نیست مرا دگر نه با خویشتن به با دگران ... چرایش باشد برای قاصدکان. قاصدکانی از دور قاصدکانی از نزدیک . ... ... قاصدکانی که رفتن شان که فاصله ام پاسخی باشد شاید بجا!؟.
  • گل سرخ و گل زرد دوشنبه 1 اسفند 1390 19:17
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟ گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی به خود هموار کنی ویلیام کارو
  • دنیا دوشنبه 1 اسفند 1390 13:12
    افسوس که آن مه جبین رو جست از دامان ما، از این رو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو که رفت از بر ما آن نازنین خو با اجازه از آستان محترم فردوسی عزیز
  • پر کشیده یکشنبه 30 بهمن 1390 15:28
    مرا با تو ای نگار پر کشیده سخن ها مــــــــــــــــاند ... ... حیف از رفتن ات ... حیف از نگفتنم .. آنگاه که بودی مرا یارای گفتن نبود و کنون در دستان خالی ام هیچ نمانده است جز ... . نمی دانم! نمی دانم ! نمی دانم هـــــــــــــــــای تکراری !
  • برگشت نابجا شنبه 29 بهمن 1390 20:45
    به مناسبت یک سوگواریِ نابجا برگشت به گذشته خویش چرا که باید همدردی را با آنکه حرف هایم را نگفته، می دانست و چه عجیب که می دانست داشته باشم
  • 309
  • 1
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • صفحه 10
  • 11