دیشب بابا یهو به من زنگ که خونه خواهرت هستم بیا ببینمت
کلا وقتی قرار بیانبیان اینجا خبر میدن این سری بی خبر اومدن . خلاصه که من رفتم خونه آبجی و تعجب کردم که چرا مامان نیومده
تا اخر شب اونجا بودم شب بابا دعوت کردم که بیان خونه من فردا که گفت برمیگرده.
از اونجا که اومدم هی با خودم فکر کردم چرا بابا تنها اومده
داستان عجیب تر شد وقتی خواهرم زنگ زد که گفت عصر بیا دنبال بابا! و من بیشتر فکری شدم تا این حد که ب مامان زنگ زدم گفتم چرا بابا تنها اومده و اینا
خلاصه عصر رفتم دنبال بابا توی مسیر خونه گفتم چی شد که نرفتید گفت غردا کار دارم !!!!! گفتم چه کاری گفت کار خصوصی !!!!
به نظرتون پدر مشکوک نمیزنند ؟
این موقع ها ذهن و خیال مدام نگرانِ
ان شالله خیره،نگران نباشید.
موضوع نگران کننده ای نبود
فقط من نفهمیدم ک چرا بابام به من گفت کار خصوصی دارم
:)))

تعقیبشون کنین
همیشه پای یک زن در میان است :))
نه داستان چیز دیگه ای بود فهمیدم