یک مدتی که ذهنم مشوش شده
در واقع چیزی مثل دوگانگی شخصیتم رو به وضوح حس میکنم . دو تا مسعود یکی پر انرژِی و دیگری خسته و ناتوان
بعد از اون رفتن نابجا تقریبا شروع شده . شب ها خواب و کابوس میبینم . در طول شب چندین بار بیدار میشم . روز ذهنم مشغوله
این روزها میلی به کار کردن ندارم . میرم سر کار ولی دوست دارم برگردم خونه . میام خونه باز حوصله ام سر میره میگم صبح بشه برم سر کار
صبح که میشه بعضی روزها مثل دیروز حال بلند شدن ندارم . اما در مقابل مثل امروز از 5:15 تقریبا بیدارم و با خودم کنجار میرم . البته نا گفته نمونه که دیشب قبل از ساعت 10 هم خوابم برده
یک عادت قدیمی منو داره شدید اذیت میکنه . نمیخوامش ولی نمیدونم چطور کنارش بذارم .
نمیدونم تابحال توی شرایطی قرار گرفتید که بی کسی رو حس کنید. من واقعا این روزها و شبها اینو دارم حس میکنم . واقعا دیگه دوستی ندارم. از گفتن و به زبون آوردن کلمه تنها و تنهایی هم حالم بهم میخوره
به نظر خودم شبیه راسکلینکف شخصیت اصلی داستان جنایات و مکافات شدم . اهل همزاد پندار ی نیستم ولی خودمو اینطور میبینم
این که قبل از ساعت 10 شب خواب تون برد و

شاکر روز روشن و زندگی ای که جریان داره هستیم و


ببخشید.


5:15دقیقه بیدار شدین خیلی عالیه.خیلی.
الحمدالله یه مدت همساده هامونم همین رویه رو پیش گرفتن و
مام از سکوت و تنهایی شب حز وافرمی بریم و
وقت های که تشویش و نگرانی رو احساس می کنیم،آیة الکرسی و سوره هایی که از برهستیم می خونیم...
بیشتراز پست شما حرف زدم
ان شاءاله سکون و آرامش جایگزین تشویش و نگرانی های شما بشه
ممنون از راهنمایی شما
اوا
کارتون آزاده که هر وخ دوس دارید میرید؟ 0_o
فکر می کنم همه ی ما گاهی توی این شرایط قرار میگیریم که خیلی عادیه .. آدما گاهی کلافه میشن .. گاهی دلتنگ میشن.. گاهی حتی تنهایی رو به بودن بابقیه ترجیح میدن.. از نظر منکه همه اینا عادیه :)
+به نظرم یه سر برید پیش خونواده تون :)
++ پس ینی الان ممکنه مثه راسکلینکف بزنید منو بکشید؟ :)))
کارم پشتیبانیه ، هر روز بین ساعت 8 تا 4 عصر سرکشی میکنم به جاهای مختلف . ولی دست خودمه
حرفتون درسته قبول دارم میدونم گذارست ولی ذهن مشغوله
به خانواده هر هفته تقریبا سر میزنم
نه نمیخوام کسی رو بکشم ولی باهاش همزاد پنداری دارم
تنهایی یه فصل گذراس .
زندگی مثل نوار قلب میمونه،دچار نوسان و ناهمگونی
مهم اینه این روزهای ناخوشایند هممیگذره؛موندگار و ابدی نیست
حال دلتون همیشه خوش
ممنون از شما
والا مدتهاست که تو این فصل موندم
خب کتاب هم داخل پستت معرفی کردی
جنایت و مکافات چند وقت پیش می خواستم بخونمش ولی چند تا کتاب دیگه باعث شد فراموش کنم.
این پستت یادم انداخت
ممنون
من الان تقریبا رسیدم وسط کتاب جالبه جذب میشی احتمالا
نمی دونم جواب میده یانه
ولی بهتره پنج دقیقه بعد از بیدار شدن چند بار با صدای بلند تلقیناتی مثل:
من هر روز پر نشاط تر از دیروز هستم . رو بگی.
شاید ذهن نا خود آگاهت کمی با ذهن خود آگاهت هماهنگ شه.
من برای اینکه کمی بیشتر درس بخونم از روشی مثل این استفاده کردم تا حدی چون باورکردم که می تونم بیشتر مطالعه کنم تونستم از حالت کم مطالعه بودن در بیام.
این روش خوبیه اما من این روش برام مناسب نیست