در راه زندگی
پای به شهری نهادم
شهری بر پایه غم
...
...
...
داستان اش
حکایتی ست پر پیچ و خم ز اندوه
مرا یارای گفتن اش نیست
...
...
در فراسوی ذهنم
بوته ای در باغچه
خانه ای کهن
برایم روئیده
...
تمام آن شهر تاریک
برای رسیدن
به بوته ی درخت گونه امــــــــــیـد
پیموده شد
دوست داشتم...خشنگ نوشتییییییییی

خدایی آدم بی معرفت به من گفتن
اینقد حواسم پرت بود هی یادم رفت بیام یه تشکر ازت کنم واسه راهنماییت ... مرسی .... ااره والا حل شد ایرادش ماله این بود که عکس نذاشته بودم ... خلاصه دسستت گل
سلام قاصدک
دلم تنگ شده بود
دیشب شب بدی رو گذروندم
شبها همه بد شدند
پر از کابوس
پر از استرس
پر از درد
سعی کن فکرتو آرام کنی
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین
مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت...
سهراب سپهری
عقربه های ساعت رو به مشرق یخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نیمی از بلور مهتاب در آسمان پیداست و نیمی دیگرش را ابرها به اسارت بردهاند. دلم هوای تپیدن با ستارگان را دارد و چشمانم هوای باریدن با ابرها. در چشمان سبز تو خیره میشوم و مرغان بازیگوش نگاهت را به لبخندی شادمانه پرواز میدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت می نشینم. تو پلک بر هم میزنی و هر بار فصلی از خاطره های سبز من مرور میشود . زمان می وزد و در مسیر ثانیهها خاطرات من تبخیر میشود...
بسی لذت بردیم
اومدم که بگم میخونم و این شعرهات به دل میشینه.طبق معمول ترجیح میدم یه بار دیگه بخونم...
امید یه نوع مرگ هست
نه