ای توئی که مدتی ست با منی و آن که تازه بر این کلبه واژه پای نهادی
قرار نوشتن واژه هایی از جنس امید است
و برداشت شما خواننده محترم
می تواند تا آسمان هفتم تفکرتان باشد
ادامه...
مخالم اصلا الان ساعتهاست که روی دور مخالفت با همه چیزم با هیچ کس پایان اعاز نمی شود با هیچ کس حتی با خدا پایان پایان است و اغاز اغاز مداد رویاهایت را به جاهای بلند بکش در طاعون پاسخی نه در خور نوشته ات بل کمتر گذاشته ام بیا و بخوان سپاس
خوبه از یک چیزتون خوشم میاد اونم اینکه از جنس خودم که سعی در فراموشی اش دارم هستید
چون اسمم آیداست،کنجکاو شدم ببینم وب در مورد چیه!
اسمتون زیباست
مخالم
اصلا الان ساعتهاست که روی دور مخالفت با همه چیزم
با هیچ کس پایان اعاز نمی شود
با هیچ کس
حتی با خدا
پایان پایان است و اغاز اغاز
مداد رویاهایت را به جاهای بلند بکش
در طاعون پاسخی نه در خور نوشته ات بل کمتر
گذاشته ام
بیا و بخوان
سپاس
خوبه
از یک چیزتون خوشم میاد اونم اینکه از جنس خودم که سعی در فراموشی اش دارم هستید
آپ هستم.دوست داشتین بیاین.
بله حتما
من میان خورشید چیزی شبیه انار یافته ام
با پوستی ترک خورده از هجران
و دانه هایی به زلالی اشک
میان پیراهن پنهانش کرده*ام
برای بغض هایم شب نامه خوانده ام
و تن زخم دیده ی خواب هایم را بوسیده ام
حالا می خواهم
از میان ابهام آینه ها
تا ابتدای روشنی ای که فقط رویایش را دیده ام، بدوم.
و درحوالی فردا
بیندشم
انار را به دستانی خواهم بخشید...
و دستانم را ...
من به حوالی دورتر از دستانم می*اندیشم
دلهره ی نبودن
لمس آمدن
و باران
که گویی حسرتش همیشگی ست.
ماه،
و ستاره هایی
که نمی دانم در آسمان آنجا هم
رسم سوسو می دانند یا نه!؟
من به دستانی می اندیشم
دستانی که هنوز پاک اند...
دستانی آبی با لطافتی سبز
فردا
تب تند شعر و ترانه
ترس
تبسمی روشن
و آرامش همیشگی کلام
و باز
ترس
و دلتنگی هایی که گویی
با زنجیر به نگاه چفت شده اند
من چشمانی را خواب دیده ام
از جنس دعای اول صبح
به رنگ تیرگی شب ها
و بغضی را
که عطر علف می داد
حتی زمزمه ی زیر لبش را شنیده ام
حالا
بیهوده گمان می برم
میان نگاههایی که چشم بر دستانم دارند
نمی یابم اش!
نمی یابم ات!!!
باز هم بیهوده!
قرار ما همان
حوالی فردا
من با انار خواهم آمد
و تو
با دستانت!
نگفتم زده بالا !
ولی قشنگ نوشتی
چه عجب یه نظر مثبت دادی
خیلی قشنگ بود